((غروبی تلخ))

غروب و بغضی سردو سایه ای تنها
نشسته بر دل ساحل بریده از دنیا

غروب ومردی تلخ توو خواب تنهایی
غروب و اسرار غمی معمایی

غروب و لمس غم و یه دل پر از حسرت
غروب و پیدایش دوباره حیرت

چه کوچه سبزی در آن زمان پیداست
فراتر از ماندن چه آسمان زیباست

و ناگهان مردی شکفت و پیدا شد
و زندگی در او دوباره معنا شد

و ناگهان مردی که باغ شب بو شد
به آسمان خندید شبی پرستو شد

در آسمان امشب به جز کبوتر نیست
غروب و بغضی سرد و مرد دیگر نیست ....

/ 1 نظر / 18 بازدید