اشعارعاشقانه

((با درود به شما دوستان عشق از شما دوستداران میخواهم اگر از سروده های اینجانب بهره مند میشوید حق مولف محفوظ و این دلنوشته ها داستان وجودی دل من است))

 
((سوگ دل))
نویسنده : سیدمجتبی محسن زاده - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

گر به ظاهر گاهگاهی، در تبسم بوده ام
آشنا با درد هاتان، آی مردم بوده ام

سالها در سوگ دل، این دل چه تنها مانده است
مثل یک ساز شکسته، بی ترنم بوده ام

سفره ام چون دستهایم، خالی از نان بود و من
آسیاب زندگی را، مثل گندم بوده ام

سالها در جستجوی ساحل آرام عشق
مثل دریا بیقرار و در تلاطم بوده ام

گر چه عمری در میان آشنایان زیستم
سالها در غربت انبوه خود گم بوده ام

با دلی آکنده از اندوه،یاس،آیینه وار
در حضور هر نگاهی، در تبسم بوده ام...!


 
 
((دیوانه تو))
نویسنده : سیدمجتبی محسن زاده - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
 

تو رفتی و نموندی، تنهای غم شدم من، با این دل شکسته
من موندم و نبودت، یه قصّه از وجودت،با این درای بسته

فریاد میزنه مرد، با کوله باری از درد، من گفتنم سکوته
این سینه ام پره مرگ، در حسرت یه گلبرگ، من مقصدم سقوطه

ای کاش میفهمیدی، حرف دلم چی بوده، توو لحظه های دیدن
عشقت برام یه حسه، توو قلب من طلسمه، برای پَر کشیدن

با یک نگاه ساده، لبخند بی اراده، دیوانه تو هستم
با یک نوای تب دار، توو این سرای بیمار، ویرانه تو هستم....!


 
 
((معبود عاشق))
نویسنده : سیدمجتبی محسن زاده - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

من امشب توو سکوتم، سکوتی تلخ و سنگین
تو رو می خوام توو این بزم، شدم تنها وغمگین

همش توو فکرم اینه،چرا رفته خوشیهام
اتاق سرد خونه، چه سخته ناخوشیهام

چه روزایی که میره، تو رو یادم نمیره
تموم خاطراتت، برام معنا میگیره

همش توو فکرم اینه، که تقدیرم همینه
از اول بخت من بود، تو رو دیگه نبینه

کنار ساحل عشق، نشستم بی تو تنها
همون جایی که گفتم، شدیم مجنون و لیلا

شبای سرد پاییز، عذاب تلخ مرگه
دیگه جونی برام نیس دلم خشکیده برگه

غروب تلخ و دلگیر، شده حق وجودم
من و این بغض شبگیر، تنیده تارو پودم

سپیدی یا سیاهی، دیگه رنگی نداره
برام بی تو توو دنیا، فقط دلتنگی داره

دارم میام کنارت، تویی معبود عاشق
که شاید با تو باشه، گل تنها شقایق...


 
 
((خورشید خیال))
نویسنده : سیدمجتبی محسن زاده - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧
 

چه سخت است بی تو بودن در این دنیای بسته
بگویم از تو ای عشق من و این فکر خسته

چه بغضی دارد امشب دل دیوانه من
رخ زیبای تو هست گل و کاشانه من

نوای غرش ابر به گوشم گشته خاموش
هوای تشنه دل تو را برده در آغوش

تو آن عطری که هر دم نوازد بوستان را
تو آن شعری که گوید نماز گل ستان را

چو خوش بودن چو مستی همه از توست یارم
رهایم کن ز هستی ز هجرت بی قرارم

کنار نیمکت نور فقط جای تو ساقیست
که خورشید خیالت برآن جاری و باقیست... !